|
|
|
|
|
عجيبترين زندانهاي دنيا + عکس
زندان سن پدرو در بوليوي
![]() زندان سن پدرو بزرگرترين زندان بوليوي است که ظرفيت آن 1500 نفر است.. از بيرون با ديوارهاي ضخيم و برجهاي نگهباني کاملا شبيه به يک زندان است اما وقتي وارد ميشويد ديگر خبري از زندان نيست. کودکاني که در حياط زندان بازي ميکنند، رستوران، سلماني، مغازهاي کوچک و حتي هتل اين زندان، آن را شبيه به يک شهر کوچک کرد ه است تا زندان. در اين زندان از محافظ، مامور ، ميلههاي زندان و لباس فرم خبري نيست. سلولها در اين زندان اجاره داده ميشوند و يا اگر زنداني بخواهد ميتواند آن را تا زمان اتمام محکوميت خريداري کند. تعدادي از زندانيان با کار کردن در مغازههاي زندان، رستوران و يا انجام کارهاي زندان امرار معاش ميکنند و تعدادي نيز با ساخت صنايع دستي و فروش آنها خارج از زندان پول در ميآورند. برخي از زندانيان با خانوادههاي خود زندگي ميکنند و فقط همسران و بچههاي آنها ميتوانند براي خريد و يا فروش اجناش از زندان خارج شوند. همانند يک شهر واقعي خانه ها- سلول ها- در قسمتهاي مختلف زندان قيمتهاي متفاوتي دارند. به عنوان مثل سلولهاي قسمت Los pinos، نسبت به ديگر قسمتهاي زندان اجاره ي بالاتري دارند، بزرگتر و مجهز به آشپزخانه، سرويس بهداشتي مجزا هستند . قيمت خريد اين سلولها بين 1000 تا 15000 دلار است. در قسمتهاي محروم اين زندان گاهي دو خانواده مجبورند که در يک سلول با هم زندگي کنند. توريستها نيز ميتوانند آزادانه از اين زندان ديدن و اگر مايل باشند در هتل اين زندان اقامت کنند. زندان سيبو در فيليپين
![]() حتي جنايتکارن، قاچاقچيان هم به تفريح و سرگرمي نياز دارند! در زندان سيبو با 1500 زنداني به تفريح زندانيان بيش از هر چيز توجه ميشود. مسئولين اين زندان براي اينکه فضاي زندان را به محيطي شاد و پويا تبديل کنند اقدام به تشکيل يک گروه رقص موزيکال با استفاده از خود زندانين نمودهاند. اين گروه در داخل و حتي خارج از زندان برنامه اجرا ميکند و طرفدارن خاص خود را دارد. زندان 5 ستاره اتريش
![]() نه اشتباه نکنيد آنچه مشاهده ميکنيد تصوير يک ساختمان اداري شيک و مدرن نيست بلکه زندان 5 ستاره اتريش است. تا به حال فکر کرديد که چرا کشور اتريش بالاترين امار سرقت از منزل را در ميان ديگر کشورهاي جهان دارد- امار سرقت در اين کشور 40 درصد بيشتر از آمريکا است- از آنجا که اين زندان 5 ستاره مختص به جرايم سبک است، سارقان به اين اميد که در اين زندان زنداني شوند دست به دزدي ميزنند. زندان کرستي در روسيه
![]() زندان کرستي که در سن پترزبورگ واقع شده است شلوغ ترين زندان جهان است. ظرفيت اين زندان 3000 نفر است اما در حال حاضر حداقل 10 هزار نفردر آن زنداني هستند. . گفته ميشود که در اين زندان فضاي اعلام شده براي هر زنداني ۴متر مربع است و هر زنداني به دليل ازدياد جمعيت فقط ميتواند ۱۵ دقيقه در هفته استحمام کند. زندان سارک در جزيره گورنزي
![]() زندان “سارک” در جزيره گورنزي(بين فرانسه و انگليس) کوچکترين زندان جهان است. گنجايش اين زندان دو نفر بيشتر نيست و درسال ۱۸۵۶ ميلادي ساخته شده است. مجرمهايي که به يک روز زندان محکوم ميشوند در اين زندان زنداني ميشوند. زندان آدکس در فلورنس
![]() زندان آدکس در شهر فلورنس در ايالت کولورادو آمريکا با امنيت ترين زندان جهان است که فرار از ان غير ممکن است. اين زندان در سال 1994 تاسيس شده و به دليل ضريب امنيتي بسيار بالا فقط جنايتکاران خطرناک را در آن نگهداري ميکنند. در آنجا زندانيان هيچگونه ارتباطي باهم ندارند و تنها 9 ساعت در هفته ميتوانند از سلولهاي خود خارج شوند. به دليل نداشتن پنجره ، زندانيان کاملا از نور خورشيد محروم هستند. زندان آرانجوئز در اسپانيا
![]() زندان آرانجوئز واقع در 40 کيلومتري جنوب شهر مادريد تنها زندان جهان است که مختص به زن و شوهرهاي خلافکار است. اين زندان داراي 36 سلول خانوادگي ، يک مهدکودک و زمين بازي است تا پدر و مادرهاي خلافکار بچههاي خود را نيز در زندان در کنار خود داشته باشند. زندان باستويي
![]() زندان جزيره ي باستويي در نروژ «سبز ترين» زندان جهان است. در اين زندان که ضريب امنيتي آن بسيار کم است انرژي مورد نياز ار طريق صفحات خورشيدي تامين ميشود، اغلب مواد غذايي مورد نياز، در خود زندان توليد ميشوند و کاملا طبيعي هستند. زندانيان در اين زندان ياد ميگيرند که با محيط زيست دوست باشند و از ان محافظت کنند. زندان سرسو چتومال در مکزيک
![]() زندان آکلاتراز در کاليفرنيا
![]() مشهور ترين زندان دنيا " الکاتراز" در خليج سانفرانسيکو در ايالت کاليفرنيا است. شهرت اين زندان در اين است که از امنيت فوقالعادهاي برخوردار بود و در طول 29 سال فعاليت هيچکس نتوانست از آن فرار کند. تمام کساني که قصد فرار از اين زندان را داشتند دستگير شدهاند. دور تا دور اين زندان را آب فرا گرفته است. هم اکنون اين زندان بسته شده است و به يک تفريگاه تبديل شده است. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:10 توسط مجید
|
|
||
|
|
|
|
|
جغدي روي كنگرههاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدمهايي را ميديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل ميبندند. جغد اما ميدانست كه سنگها ترك ميخورند، ستونها فرو ميريزند، درها ميشكنند و ديوارها خراب ميشوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابهلاي خاكروبههاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايدارياش ميخواند؛ و فكر ميكرد شايد پردههاي ضخيم دل آدمها، با ا ين آواز كمي بلرزد. روزي كبوتري از آن حوالي رد ميشد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:« بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان ميكني. دوستت ندارند. ميگويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.» قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:« آوازخوان كنگرههاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نميخواني؟ دل آسمانم گرفته است.» جغد گفت:« خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.» خدا گفت:« آوازهاي تو بوي دل كندن ميدهد و آدمها عاشق دل بستناند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشهاي! و آن كه ميبيند و ميانديشد، به هيچ چيز دل نميبندد؛ دل نبستن سختترين و قشنگترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.» جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگرههاي دنيا ميخواند. و آن كس كه ميفهمد، ميداند آواز او پيغام خداست كه ميگويد:« آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد.» |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:12 توسط مجید
|
|
||
|
|
|
|
|
نام جاوید وطن
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 8:23 توسط مجید
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 16:51 توسط مجید
|
|
||
|
|
|
|
|
باز باران بی طراوت کو ترانه؟! سوگواری ست ، رنگ غصه خیسی غم می خورد بر بام خانه طعم ماتم یاد می آرم که غصه قصه را می کرد کابوس ، بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش، می دویدم، می دویدم توی جنگل های پوچی زیر باران مدیحه رو به خورشید ترانه رو به سوی شادکامی، می دویدم ، می دویدم هر چه دیدم غم فزا بود غصه ها و گریه ها بود بانگ شادی پس کجا بود؟ این که می بارد به دنیا نیست باران نیست باران گریه ی پروردگار است، اشک می ریزد برایم. می پریدم از سر غم می دویدم مثل مجنون با دو پایی مانده بر ره از کنار برکه ی خون. باز باران بی کبوتر بوف شومی سایه گستر باز جادو باز وحشت بی ترانه بی حقیقت کو ترانه؟! کو حقیقت؟! هر چه دیدم زیر باران از عبث پر بود و از غم لیک فهمیدم که شادی مرده او دیگر به دلها مرده در این سوگواری... ( در یادی از شعر زیبای گلچین گیلانی) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 16:23 توسط مجید
|
|
||
|
|
|
|
|
گروه خونی وشخصیت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 13:53 توسط مجید
|
|
||
|
|
|
|
|
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم همان يک لحظه اول که اول ظلم ميديدم از اين مخلوق بی وجدان جهانرا با همه زيبايی و زشتی بروی يکدگر ويرانه ميکردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که در همسايه صدها گرسنه چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه ميکردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که ميديدم يکی عريان و لرزان ديگری پوشيده از صد جامه رنگين زمين وآسمانرا واژگون بيصبرانه ميکردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم برای خاطر تنها يکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران ليلی نازآفرين را کو به کو آواره و ديوانه ميکردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه ميکردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم به عرش کبريائی باهمه صبر خدايی تاکه ميديدم عزيز نابجايی ناز بر يک ناروا گرديده خواری ميفروشد گردش اين چرخ را وارونه بيصبرانه ميکردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که ميديدم اين علم عالم سوز مردم کش بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دنيای پر افسانه ميکردم عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاريهای اين مخلوق را دارد وگرنه من بجای او چو بودم يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه ميکردم عجب صبری خدا دارد عجب صبری خدا دارد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 13:47 توسط مجید
|
|
||
|
|
|
|
|
انسان، از آزادی تا آزادی
پیشگفتار:
انسان، این جزء کوچک جهان هستی، تن بر بستر خاک دارد و جان در هوای پرواز به ملکوت اعلا. در آغاز، زیستگاهش را تنگ یافت و درخواستی فراتر از کیهان داشت.
نه در زیستگاهش آسوده بود و نه توان کوچ به جایگاهی برتر از خاک داشت. از یورش ددان، ترسان بود و از خشم طبیعت بیمناک. اما در دامان طبیعت آزاد بود و دشمن عیان. از ترس گرسنگی به انبان کردن آذوقه پرداخت و از بیم درندگان حصار ساخت. روستاها شکل گرفت و قبیله ها تشکیل شد. و این آغاز اسارت انسان بود در زندانی که تمدنش می نامیم و امروز در اوج پیشرفت و شکوفایی آن هستیم
نخست قبیله ها به غارت یکدیگر پرداختند و کشتار جمعی انسانها شروع شد. حکومتها شکل گرفتند، مانع یورش قبایل به یکدیگر شدند. اما خود به تجاوزاتی گسترده تر پرداختند و خون ریزی ها بیشتر شد. هرچند بهانه ها متفاوت بود، اما انگیزه ها یکی بود، چپاول دارایی ها و بهره کشی از مغلوب. هرگاه مغلوب از پرداخت خراج باز می ایستاد، به تیغ خشم غالب نزدیکتر می شد.
این سنت شوم در روند تاریخ بر انسان تحمیل شد و آسایش و آرامش از زندگانی او رخت بر بست. روزی دیگر قدرتمند ضیعف شد و سرنوشتش از باجگیر به خراج پرداز بدل گشت. نه قدرمتدان آرامش و امنیت داشتند نه مردم عادی به آسودگی زندگی سپری می کردند. تمام این نگون بختیها زاییده ی تفسیر نادرست از تمدن و برداشت غیر واقعی از قدرت و عدم شناخت انسان و توانایی ها و نیاز های واقعی انسان است. اما توضیح و تشریح موارد یاد شده از حوصله ی این نوشته ی کوتاه خارج است.
هدف این نوشته، اشاره ای کوتاه به تمدن و نقش آن در زندگی انسان و حقوق انسانها، مستقل از ملیت، نژاد و اعتقادات مذهبی آنها است. در اینجا بدون در نظر داشتن حکومتی خاص و مستقل از هرگونه گرایش ایدئولوژیکی در یکطرف پدیده ای به نام تمدن داریم و در طرف دیگر موجودی به نام انسان که وارث، تداوم بخش و تکمیل کننده ی آن است. باید دید این تمدن (بویژه بخش فناوری آن) چه حقوق و امکاناتی را از انسان امروزی و آیندگان سلب کرده و در قبال آن چه وظایفی دارد و چگونه باید حقوق پایمال شده ی انسان را جبران کند.
زمین از آن کیست؟
زمین و تمامی امکانات موجود در آن متعلق به همه موجودات اعم از جاندار و بیجان است. جانداران در بطن طبیعت بیجان شکل می گیرند و خود را مالک آن می پندارند. هرچه را که نیاز و توان تصرف داشته باشند، از آن خود دانسته و به هر نحوی که تشخیص دهند، مورد بهره برداری قرار می دهند. جانداران از قوانین تنازع بقا تبعیت می کنند که خود ضامن تداوم بقا و تنظیم گونه های مختلف حیات است.
اما در میان جانداران انسان خود را تافته ای جدا بافته می داند و با اتکا به کشفیات و فناوری خود، برای رفع نیازهایش هیچ مرزی را رعایت نمی کند. از استخراج معادن گرفته تا تخریب منابع طبیعی، نابودی جنگلها و صید و شکار بی رویه حیوانات، همه و همه را حق مسلم خود می پندارد. کوه ها را تخریب کرده و ساختمانهای بزرگ می سازد. مسیر رودخانه را تغییر می دهد یا در مقابل آنها موانعی ایجاد می کند و دریاچه های مصنوعی می سازد و گاه زیستگاه برخی موجودات را نابود می کند تا خود از امکانات بیشری برخوردار گردد
.
منابع فسیلی را از دل زمین بیرون می کشد و جو را آلوده می کند. با چنین شیوه ای امکانات بقای همه موجودات زنده را با خطر نابودی مواجه می سازد. آیا انسان چنین حقی را دارد؟ اینکه آیا انسان مجاز به چنین رفتاری با طبیعت است، مقوله ای دیگر است که در اینجا مجال سخن آن نیست. اما مسئله این است که اگرانسان را در این بهره برداری از طبیعت مجاز بدانیم، آیا امکانات متعلق به همه ی آدمیان است یا نه؟ محیط زیستی که تخریب می شود، هوایی که آلوده می شود، جنگلهایی که نابود می شود، کوه هایی که تخریب می شود، در زندگی و سلامت همه ی انسانها و نسل های بعدی موثر است. آیا همه ی انسانها به یک اندازه از این تجاوز به زیستگاه انسان بهره می برند؟
کودکی که در آن روستای دور افتاده متولد می شود، رشد می کند، پیر می شود و سرانجام می میمرد و هیچ بهره ای از این تمدن نمی برد، چه گناهی کرده که دیگران با تخریب محیط زیستش، با امکانات افسانه ای زندگی می کنند؟ اگر زمین زیستگاه همه آدمیان و نسل های آتی است، بهره مندان از این تمدن و فناوری در مقابل این بهره برداری چه دینی نسبت به سایرین دارند؟
تبعیض
این واقعیتی انکار ناپذیر است که رنج تبعیض ازخود کمبودها دردآورتر است. یکی چنان به گونه ای افسانه ای از مواهب تمدن برخوردار است و دیگری برای سرپناهی یا غذایی اندک در رنج است. توزیع امکانات با تخصیص امتیازات هماهنگ شده و عده ی کثیری از ابتدایی ترین امکانات زندگی محرومند و برخی دیگر با اصراف سرسام آور، امکانات را هدر می دهند. چه بسیار کودکانی که از روی فقر و استیصال به فروش می روند و عده ای دیگر با مفهوم گرسنگی بیگانه اند
واقعیت تلخ اینجاست که صاحبان امکانات با بهره گیری از امتیازات مختلف به این پایه رسیده اند و محرومان تهی دست، قربانی تبعیض و ریاکاری صاحبان قدرتند. خیل عظیم توده های محروم روز به روز بیشتر می شود. این محرومیت ها بستری گسترده برای رشد ناهنجاری ها و طغیان مردمی است که تبعیض را با تمامی وجود خود حس می کنند و در رفع ابتدایی ترین نیازهای حیاتی خود عاجزند.
بانیان تمدن
تمدن امروزین بشر محصول تلاش و جانفشانی نوآورانی است که در طول تاریخ مسیر ناهموار تکامل آن را طی کرده اند. معمولاً صاحبان قدرت سد راه پیشرفت آن بودند یا در جهت حمایت از نوآوران سهم چندانی نداشتند. اصولاً حمایت هنگامی صورت می گرفت که امکان بهره برداری از آن وجود داشت. تاریخ تمدن بخوبی گویای درد و رنجی است که صاحبان قدرت به نوآوران تحمیل کرده اند. در واقع رنج پیدایی و شکوفایی تمدن را نوآوران کشیدند و بهره ی آن را صاحبان قدرت و دارندگان امتیازات اجتماعی و سیاسی بردند و می برند
در حالیکه تمدن انسانی یک پدیده ی موجود در جهان است و مانند همه ی امکانات دیگر متعلق به همه ی انسانها است. هرچند ظاهراً چنین وانمود می شود که هرکس می تواند به اندازه استعداد و توانایی خود از آن بهره مند شود، اما محدودیت های مختلف موجود در جوامع بشری مانع بهره مندی از امکانات برمبنای تلاش و استعداد افراد می باشد.
انسان از آزادی تا اسارت
انسان از روی نیاز به زندگی اجتماعی روی آورد و تمام آزادی های خود را از دست داد. انسان اولیه خودش بود و نیازهایش و موانع و خطرات طبیعی در مقابل او. در این مرحله کسی امکان بقا داشت که از توانایی و هوش و ذکاوت بیشتری برخوردار بود. در آن زمان با احساس مبهم و برداشتی خام، آزادی های طبیعی خود را رها کرد و برای آسودگی و آرامش بیشتر، به تشکیل اجتماع روی آورد و در گسترش هرچه بیشتر آن تلاش کزد. با شکل گیری و رشد اجتماع، روابط انسانها پیچیده تر شد و بتدریج آزادیهای فردی و حتی اختیار جان انسانها به قدرت مسلط تفویض گردید. و آنچه را که قدرت مسلط حق می نامید، همگان موظف به رعایت آن بودند و متمردین با مجازات رو به رو می شدند
همه از این رفتارها و خصلت ظالمانه که بر جوامع انسانی حکمفرما شد، در رنج و عذاب بودند. زندگی انسان ترسناکتر از پیش و دشمن بی رحمتر از گذشته بود. آنکه در قاعده ی هرم اجتماع بود، به تصور آنکه هر کس در راس باشد، آسوده تر است، تلاش می کرد خود را به راس برساند یا به آن نزدیکتر شود. آنکس که در راس بود، از همردیفان و سران سایر جوامع در خوف دائم بود. در نردبان قدرت، هرچه بالاتر، ترس بیشتر، امکانات بیشتر و آرامش کمتر. آنگاه کین افزون و مهر کم می شد. چاپلوسی ها و بزرگنمایی ها همه برای ایجاد آرامش کاذب قدرتمندان بود. کشور گشایی ها بیش از آنکه برای توسعه ی قدرت باشد، برای گریز از ترس درونی بود. سردار فاتح با غرور و تکبر به کشور باز می گشت تا زهر چشم از رقیبان گیرد. انگیزه ی توسعه ی قدرت، بیش از هرچیز ناشی از ترس از دست دادن آن بود. خون ریزهای بیشمار و قتل عامهای لجام گسیخته، همه ناشی از ترس بود. ترس هر چه بیشتر، کشتار افزون تر و این سنت تاریخ قدرت است.
انسان آزادی طبیعی خود را از دست داد تا در پناه قدرت جامعه، آرامش و امنیت یابد، اما به اسارت قدرت در آمد . و ترس جای آزادی نشست.
تلاش برای آزادی
انسان، آزادی را سودا کرد تا در پناه جامعه، ایمن باشد، اما به اسارت قدرت در آمد. یا شریک قدرت بود و به اسارت نیاز برای توسعه ی قدرت درآمد، یا محکوم به اطاعت برای رفع نیاز قدرتمندان بود. پس ناخودآگاه در پی یافتن گمشده ی خود بود. آنگاه همه آزادی خواه شدند. هر کس به تعبیر خود، طرفدار آزادی شد. شیفتگان آزادی چون به قدرت رسیدند، تلاش کردند همه ی آن را به نفع خود مصادره کنند. چرا که انسان آزاد آفریده شده و آزادی، نیاز فطری و حیاتی اوست. حرکتهای آزادیخواهی هرچند بصورتی خام و تعریف نشده، از آغاز تشکیل اجتماع با زندگی اجتماعی انسان درآمیخته است.
با توسعه دانش، بینش انسان نیز تغییر کرد و تلاش کرد برخی از امتیازات از دست داده را بازآوری کند. حرکتهای آزادیخواهانه هرچند بهایی سنگین داشت، اما به نتایج شایان توجهی رسید. انسان بخش عمده ی آزادی های موجود امروزی را مدیون رشد فناوری و پیشرفت علم است تا مبارزات آزادی خواهانه.
امروز اطلاعات بسرعت برق منتقل می شود و ذهنیت آدمی تحت تاثیر اطلاعات دریافتی دایماً در حال دگرگونی است. مهاجرت های گسترده و اختیاری از کشوری به کشور دیگر که در طول تاریخ بیسابقه است، نشانگر آن است که فرد توان بیشتری نسبت به گذشته دارد تا سرنوشت خود را تغییر دهد.
با وجود همه ی این پیشرفتها، جای یک عنصر اساسی برای آرامش و بهروزی انسان خالی است و همان موجب سلب آزادیها و بروز بزهکاریهای گسترده و پیچیده و حتی جنگهای خانمانسوز می شود.
عنصر فراموش شده ی آزادی
عنصر فراموش شده ی آزادی، حداقل امنیت اقتصادی برای همه مردم در سراسر جهان است. شرکتهای فراملیتی و کنسرسیوم های غول آسا، بطور روز افزون منابع طبیعی را استخراج و محیط زیست را تخریب می کنند. و خیل عظیم مردم از این تمدن به جز تبعیض و حسرت نصیبی ندارند. هر چند بیمه های مختلف و برخی سازمانهای خیریه و موقوفه تلاش می کنند که از درد و رنج این محرومان بکاهند، اما این نه آن چیزی است که در مقابل تخریب محیط زیست به آنان پرداخت می شود. سودهای نجومی و بادآورده ی این شرکتها ناشی از استخراج منابع طبیعی و تخریب محیط زیست است
این نوشتار در جهت نفی مالکیت هیچ ملتی بر منابع طبیعی خود نیست و افزون بر آن منکر مالکیت خصوصی نیست. بلکه نکته ای را یاداور می شود که در تمام بحثهای اقتصادی و حقوقی نادیده گرفته می شود. نکته ی مهم فراموش شده این است که آیا طبیعت متعلق به همگان است یا نه؟ اگر منابع و معادن طبیعی تحلیل می رود و جو آلوده می شود، کسی امکان مقابله با مشکلات ناشی از آن را دارد که از توان اقتصادی برخوردار باشد. تمدن حاضر را اندیشمندان و نوآوران بوجود آورند و این تمدن با تمام ویژگیهای مثبت و منفی اش، متعلق به بشریت است. قدرتمندان و متولین با استفاده از محصولات این تمدن، در تخریب محیط زیستی که متعلق به همه مردم است، نقش قابل توجهی دارند و این دور از انصاف است که عده ای برای نفع شخصی و گروهی، چیزی را منهدم کنند که متعلق به همگان است.
حرمت طبیعت
انسان توانست صدای خود را شکل دهد و از این روش بهره جست و کلملات را برای انتقال اطلاعات اختراع کرد. ابزار ساخت و خود را از سایر حیوانات جدا کرد. شیفته ی خود شد و هرچه امتیاز بود، همه را انسانی خواند. احساس، اندیشه، دفاع و حتی عشق و محبت را از ویژگیهای انسانی پنداشت. گیاهان و حیوانات را موجوداتی فاقد هرگونه احساس و ادراک پنداشت. از این نیز فراتر رفت و همه چیز را وابسته به قدرت پنداشت. حتی اعضای قاعده ی هرم اجتماعی را بی شعور و احساس پنداشت. غافل از آنکه همه ی موجودات در مقابل رویدادها واکنش نشان می دهد. گیاهی که برگهایش با نیش دندان گوسفندی از شاخه جدا می شود، از خود واکنش نشان می دهد و به تولید نوعی مواد می پردازد تا طعم برگ تغییر کند و به مزاق چارپا خوش نیاید. گل در مقابل آوای خوش، رفتار و رشدی متفاوت از هنگامی دارد که با اصوات ناهنجار مواجه می شود
تحقیقات انجام شده در ژاپن نشان می دهد که ملکولهای آب در مقابل اصوات مختلف شکلهای متفاوتی پیدا می کنند. حتی کلمات بر شکل بلورهای آب اثر دارد. این موارد نشان می دهد طبیعت آن چیزی نیست که قبلاً تصور می شد و از یک ویژگی خاصی برخوردار است که واکنش آن در مقابل رویدادها در چاچوب قوانین فیزیکی محض قابل توجیه نیست.
تخریب طبیعت و انهدام منابع زیست محیطی جانداران بویژه انسان در دراز مدت، بشریت را با بحرانی غیر قابل تصور مواجه خواهد کرد. این مسئله را می توان از دو دیدگاه مذهبی و ماتریالیستی مورد توجه قرار داد. از دیدگاه مذهبی، انسان آفریده ای ممتاز در بین سایر آفریده ها است که در مقابل اعمال و رفتارش مسئول و پاسخگو است. بنابراین در مقابل سوء استفاده از طبیعت جوابگو می باشد. از دیدگاه ماتریالیستی، انسان در روندی تکاملی در بطن طبیعت شکل گرفته و مراحل تکاملی را طی کرده و به دلیل هوشمندی، کاملترین موجود طبیعی است. در هر صورت و از نظر هردو دیدگاه ایده آلیسیتی و ماتریالیستی حفظ حرمت طبیعت بر وی واجب است و عدم رعایت آن بی جواب نخواهد بود و چه بسا که روزی فرا رسد که بسختی تاوان بی حرمتی به طبیعت را بپردازد.
حرمت انسان
انسان در میان تمام موجودات، ویژگیهای ممتاز و غیر قابل انکاری دارد. این ویژگیها ناشی از اندیشه است که همه ی انسانها، کم و بیش از آن برخوردارند. فروپاشی حکومتهای مقتدر و حتی امپراطوری های بزرگ و مبارزات مردمی برای تغییر وضع که با طبیعت آزاد منشی انسان ناسازگار بوده، نشانگر آن است که ظلم و تبعیض چیزی نیست که در دراز مدت قابل دوام باشد. اگر حکومتهای خودکامه با این واقعیت کنار می آمدند ، با روشی مسالمت آمیز مشکلات جوامع بر طرف می شد و کار به اغتشاش و انقلاب نمی کشید. برخی از جوامع چنین روندی را طی کردند و بجای هزینه های وحشتناک انسانی و مادی، به منافع مادی و معنوی همراه با آرامش و امنیت رسیدند. اما برخی دیگر گرفتار انواع و اقسام مشکلات خانمانسوز و حتی با نسل کشی مواجه شدند و هزینه ی سنگین آن را پرداختند
توریع ناعادلانه ی امکانات و اختلاف شدید طبقاتی که با تفاخر اربابان امکانات و تحقیر محرومان همراه است، پیامدهای شوم و اجتناب ناپذیری را به همراه خواهد داشت. هنگامیکه یک بوته ی گل یا بلور آب در مقابل اصوات مختلف واکنش های متفاوتی را بروز می دهند، چگونه می توان انتظار داشت که انسان محروم که باهوشترین جاندار روی زمین است، از کنار تمام محرومیت ها و تحقیرها بی تفاوت بگذرد؟ رشد فزاینده نابسامانیها، بزهکاریها، تروریسم و بسیاری از ناهنجاریهای دیگر نشان می دهد که انسان محروم و تحقیر شده تاب تحمل این تبعیض و بهره برداری بیرویه از منابع طبیعی که در آن هیچ سهمی برای آنان منظور نشده را ندارد.
تا زمانیکه حرمت انسان رعایت نشود و از تمدن حاضر بی نصیب باشد، کل جامعه ی بشریت روی خوش نخواهد دید.
آزادی هوشمندانه
انسان از ترس خطراتی که زندگی او را تهدید می کرد، تلاش می کرد جامعه خود را گسترش دهد. هرچند آزادی های طبیعی خود را از دست داد، اما در قبال آن، از برخی جهات احساس امنیت می کرد. چون راه نجات و آرامش خویش را در قدرت اجتماعی می دید، فراموش کرد که چه گهر پرارزشی (آزادی) را از دست داده و در مقابل آن چه چیزی به دست آورده است. بتدریج تلاش کرد قسمتی از آزادی های از دست داده را دوباره به دست آورد. بینش انسان نسبت به آزادی و سطح آن بتدریج رشد کرد تا جاییکه همه را متساوی الحقوق و در مقابل قانون برابر دانست. هرچند صاحبان قدرت با این خواست مردم مخالف بودند، اما ولو به ظاهر آن را پذیرفتند و امروز می توان ادعا کرد که از نظر قانونی همه با هم برابرند. بدیهی است که سوء استفاده های زیادی از قانون می شود و گاه آن را نادیده می گیرند، اما تساوی حقوق رسمیت نسبی پیدا کرده است
همین تساوی حقوقی نیز برای رفع نیازهای ابتدایی و طبیعی انسانهای محروم، به بهایی نازل در بازار مکاره ی سیاست و اقتصاد به حراج می رود. انسان محروم و تحقیر شده، به وسوسه ی بهره مندی از امکانات بازیچه ی ارباب قدرت می شود. آزادی زمانی مفهوم واقعی خود را خواهد یافت که قبل از آن عدالت اقتصادی در شریان جامعه جاری باشد. انسانی که امروز پا به عرصه ی زندگی می گذارد، وارث تمام مواهب و مشکلات موجود در طبیعت و جامعه می باشد. مشکلات موجود خواه ناخواه گریبانگیر همه است و همگان کم و بیش از آن صدمه می بینند. اما مواهب و امکانات قبل از ولادت وی، بگونه ای غیرعادلانه تقسیم شده و عده ی کثیری از آن محرومند. و این با سرشت و فلسفه ی زندگی متمدنانه ناسازگار است. عدالت حکم می کند که انسان هنگام تولد از امکاناتی که ناشی از رشد تمدن است، از یک حداقل برخوردار باشد و این حداقل در تمام مراحل زندگی شامل همه ی مردم گردد.
بشریت در پیشرفت دانش و فناوری موفقیت چشمگیری داشته است، اما در زمینه ی محرومیت زدایی و مبارزه با تبعیض و فقر، متاسفانه کارنامه ی درخشانی ندارد. هنگامیکه همه ی انسانها، مستقل از موقعیت جغرافیایی، سیاسی، مذهبی و نژادی، از یک حداقل امکانات زندگی برخوردار باشند، آنگاه می توان از عدالت و آزادی سخن گفت و در جهت رشد و شکوفایی کل جامعه ی بشری گامهایی استوار برداشت و اینجا است که انسان به آزادی هوشمندانه خواهد رسید. آزادی انسان قبل از تشکیل جامعه، خام بود و انسان درک روشنی از آن نداشت و ارزش آن را نیز نمی دانست. بهمین دلیل به بهانه ی کسب قدرت، آزادی خود را از دست داد و به اسارت قدرت در آمد. در حالیکه در این عصر، با توجه به تسلط انسان بر طبیعت و بار عظیم تجارب تلخ تاریخی که به دلیل از دست دادن آزادی کسب شد، ارزش آزادی را خواهد دانست و هوشمندانه از آن پاسداری خواهد کرد.
پیشگیری
در تمام موارد پیشگیری، ساده تر و کم هزینه تر از درمان است. تخصیص حق تمدن به همگان نه تنها هزینه ساز نیست، بلکه صرفه جویی در هزینه ها است. تمام گروه های تبهکاری، تولید و توزیع مواد مخدر، حکومتهای غیر مردمی و حتی جنگهای خانمانسوز و تروریزم جهانی در بستر تبعیض و محرومیتها رشد می کنند. خیل عظیم زندانیان، عدم امنیت روانی جوامع و حتی لشگرکشی های منطقه ای و فرامنطقه ای به نوعی وابسته به همین تبعیض در بهره مندی از مواهب تمدن است. هرچند به ظاهر تخصیص حق تمدن به همگان، ظاهراً هزینه بر به نظر آید، اما در عمل و در دراز مدت به صرفه جویی در هزینه ها خواهد انجامید.
علاوه بر آن اگر هزینه ساز است، این هزینه حق کسانی است که در عصر انفجار اطلاعات و فراصنعتی زندگی می کنند و از حداقل امکانات برای رفع نیازهای طبیعی و انسانی خود محرومند. تخصیص حق تمدن، انسان را با آرامش و امنیت ناشی از زندگی اجتماعی آشنا و موجب تعمیم آزادی ها فطری و طبیعی او خواهد شد. ضمن آنکه در این مرحله، انسان هوشمندانه و نه از روی ترس، به زندگی اجتماعی دل خواهد بست و در اعتلای آن خواهد کوشید. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 15:26 توسط مجید
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق اولم ، عشق آخرم ، با تو زندگي شده باورم چه شكسته ام ، بي تو خسته ام ، دل پر اميد به تو بسته ام من كه زندگيمو باختم واسه يه لحظه ديدنت نذار باز دلم بسوزه دوباره وقت رفتنت بي تو دلم خون ميشه اگه نيايي بي تو دلم خون ميشه اگه نيايي گل نور من ، همه شور من ، اي ستاره ی پر غرور من من كه زندگيمو باختم واسه يه لحظه ديدنت بي تو دلم خون ميشه اگه نيايي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 11:5 توسط مجید
|
|
||
|
|
|
|
|
به دنبال جاده ای هستم برای رسیدن به خودم .... خودم را گم کرده ام .... از هر طرف که می روم ورود ممنوع است .... این انصاف نیست برای رسیدن به خودم هم جریمه می شوم .... نمی توانم هیچ رده پایی از خودم پیدا کنم .... هیچ اثری نیست .... هیچ صدایی .... هیچ حرکتی ... شاید در آب افتاده ام ... شاید غرق شده ام .... شاید مرده ام ... حتی اگر مرده باشم هم باید اثری به جا مانده باشد .... باید جسدم را بیابم .... می خواهم برایش صحبت کنم ... می خواهم بدانم از چه وقت مرا رها کرد ... چرا تنهایم گذاشت ... باید بدانم .... با من بودن از مرگ برایش بدتر بود ... باید بدانم .... می خواهم بدانم از چه وقت فهمید دیگر نمی تواند با من باشد .... باید بدانم ....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 11:1 توسط مجید
|
|
||